سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دریافت کد خوش آمدگویی
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
Coming soon...به زودی شیطان پرستی - کلی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کلی

حبیبتی کلمة خفق بها قلبی , ونطق بها لسانی , واهتزت لها مشاعری , وتحرکت من اجلها عواطفی , وأحسست معها بشعور غریب یخالجنی وکأنی أولد فی دنیا من السعادة, محفوفة بالرقة والحنان .لقد نما حبک حتى تملکنی , فصرت أعیش فی ذلک الحب , فسیطرت على أحاسیسی , وتملکت مشاعری وأسرت جوارحی , لقد سبحت فی فلک حبک , وأبحرت فی بحور طیفک , وارسیت مراکب حبی على شطآن قلبک , لقد شربت من نهر حبک العذب , فأدمنت على حبک وأصبحت سجین قلبک . أحببتک حباً نابعاً من قلبی , وأسلمت نفسی , فصرت أراک کل یوم تزدادین فی ناظری إشراقاًوبهاءً , وتغدی قلبی من ذلک الحب والعطاء . لکــــــن ‍‍!! لکن صعقتینی ودمرت حیاتی , فصرت أسیر فی متاهات من القلق والتمزق   والانهیار , حاولت أن أقنع نفسی بأنها خاطئة , وأنک لن تخونینی أبدا , لکن الحقیقة المرة أکبرمن أدراکی وتصوری وقدرتی على الاحتمال , فأصبحت مفجوعا بحبی , قلبی على نار الخیانة یصطلی , وعلى جمر الآلم یحترق . لقد دمرت کل شیء فی , فقتلت قلبی , وجرحت إحساسی وحطمت مشاعری , عذراً لأنی لم أستطع أن أجد لک عذرا , فلقد اصطدمت فی جدار من الصمت ورجعت مهزوماً خائبا , لأن خیانتک واضحة مثل نور الشمس فی وضح النهار .ارحلی عن حیاتی , وابتعدی عنی بعیدا , واترکینی أصارع العذاب والألم والجراح فلقد ظلمتینی وظلمتنی الحیاة معک حیث کتبت علی الشقاء والتعاسة .
آه ... ثم آه لقد أصبح قلبی مهددا بالضیاع محطة للآلم والآوجاع لقد طعنتی قلبی بسکین الغدر القاتله , فلم تترکی فیه موضعا إلا ومزقتیه , ولامکانا الا أدمیتیه.إنی عانیت الکثیر من جراء خیانتک , هل تعلمی فائدة إنسان یعیش بلا أمل ولامستقبل ولاحاضر
یقبع على هامش الحیاة دوره سلبی , یؤنس اللیل , ویسامر النجوم , ویعیش فی متاهات من الهموم
هذه مأساتی , أعیش من أجل الألم , لتحکمی علی بالسیر فی سکة وهم .
إنی أسلی نفسی بالذکرى الحلوة , ولکن کیف یسلى قلب مجروح , فی کل لیلة یئن وینوح ..
ورغم ذلک هأنا أحیی ذکرى قدیمه ربما نسیتیها ولکن لم أجد من یحل مکانک.
 

 


 

 
 


 

 



 

 

 

 

 

 

 

 




+ نوشته شده در چهارشنبه 90/12/17 8:18 عصر توسط یوسف غفاریان نظرات ()

از جنس بهار موزه ای دیدم دور از سبزه


مسجدی دور از آب سربالین فقیهی نومید،


کوزه ای دیدم لبریز سئوال قاطری دیدم بارش ((انشاء))اشتری


دیدم بارش سبد خالی ((پندوامثال)).


عارفی دیدم بارش ((تنناها یاهو)).


من قطاری دیدم،روشنایی می برد.


من قطاری دیدم فقه می برد وچه سنگین می رفت.


من قطاری دیدم،که سیاست می برد


(و چه خالی می رفت.)من قطاری دیدم،


تخم نیلوفر وآواز قناری میبرد.


هواپیمایی،که درآن اوج هزاران پایی


خاک از شیشه آن پیدا بود:کاکل پوپک،


خال های پر پروانه، عکس غوکی در حوض وعبور


مگس از کوچه تنهایی.


خواهش روشن یک گنجشک،


وقتی از روی چناری به زمین می آید.


و بلوغ خورشید. و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.


پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.


پله هایی که به سردابه الکل می رفت.


پله هایی که به قانون فساد گل سرخ و به ادراک


ریاضی حیات پله هایی که به بام اشراق پله هایی


که به سکوی تجلی می رفت. مادرم آن پایین


استکانها را خاطره شط می شست شهر پیدا بود رویش


هندسی سیمان،آهن،سنگ سقف بی کفتر


صداها اتوبوس گل فروشی گلهایش را می کرد


حراج در میان دو درخت گل یاس


شاعری تا بی بست کودکی هسته زرد الویی روی


سجاده بیرنگ پدر تف می کرد و بزی از


((خزر))نقشه جغرافی آب می خورد بند


رختی پیدا بود:سینه بندی بی تاب چرخ یک گاریچی


در حسرت و اماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاریچی


مرد گاریچی در حسرت مرگ جشن پیدا بود.



  • کلمات کلیدی :

  • ¤ نویسنده: رضا

     

    صدای پای آب(قسمت سوم) (یکشنبه 8/1/89 :: ساعت 8:30 عصر )

    زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.


    طفل پاورچین پاورچین دور شدم کم کم در کوچه سنجاقکها.


    بار خودرا بستم رفتم از شهر خیالات سبک


    بیرون دلم ازغربت سنجاقک پر من به مهمانی دنیا رفتم


    من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم رفتم


    از پله مذهب بالا تا کوچه شک تا ته کوچه شک تا


    هوای خن